با یه دختری توی کافه آشنا شدم اونم از من بدش نیومده بود, گرم صحبت شده بودیم ,از درس و کارم پرسید گفتم عمران خوندم , توی فلان شرکت معاون رئیسم , کلی ذوق کرد و باریکلا نثار ما کرد گفتم بابا رثیسمون به پیر خرفت , قد گاو بارش نیست , خودم صد بار تا حالا تو پاچش کردم , همین الان یه پروژه گرفتیم ,16 میلیون بیشتر از چیزی که در میاد ازش بودجه گرفتم , حالیش نشد خودشم مریض شده , قرار بچش که تازه از سوئد اومده جاش بیاد شرکت , تا اون نیومده باس این پروژه رو رد کنیم که تابلو نشه گفت ایول , پسر با ارزه ای هستی , خوشم اومد وقت خداحافظی باهاش تا کنار ماشینش رفتم , دیدم سوار یه بنز شد, گفتم من خیلی دوست دارم بدونم این دخترایی که بنز سوار میشن تو این سن باباشون چی کارس؟ گفت باباشون همون پیر خرفتیه که قرار بچش از فردا همه کاراشو تو شرکت دست خودش بگیره شمام فردا برو حسابداری تسویه بگیر