باران نیمه شب چقدر دوست داشتنی است انگار هرکه بیدار باشد صدای پای قطره ها را روی قلب خود میشنود گاهی از خود میپرسم چرا روز یکباره در اوج شادی و درخشندگی ها فرو میرود وتولد شب برای چیست؟ بعد می اندیشم اگر شب نبود از روزهای خالی از شور زیستن به کجا باید پناه میبردیم؟ مگرنه این است که بعضی شبها وقتی که همه ی فانوس ها و مهتابی و قلب ها خوابیده اند احساس میکنیم کسی زمین را در دست هایش گرفته است ونکان میدهد مگر نه این است که همه ی کوچک و بزرگو زشتو زیبا درون شب گم میشویم و در شب کلمات از همه وقت بی تاب ترند و رساتر؟ ایا کسی برای بدرقه صدای ما کاسه ای اب خواهد نوشید؟ ایا یک بار دیگر میتوانیم خورشید را ببوییم و سفره صبحانه را روی فرش سالخورده بچینیم؟ همیشه از خودم میپرسم نام من در کجا به خاک سپرده خواهد شد؟