... {به نقل از پست قبل} ... مدتي گذشت... راهب دوباره روسپي را صدا زد و گفت: اين کوه سنگ را مي بيني؟ هر کدام از اين سنگها نماينده يکي از گناهان کبيرهاي است که انجام دادهاي، آن هم بعد از هشدار من. دوباره ميگويم: مراقب اعمالت باش! زن به لرزه افتاد، فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشيماني ريخت و دعا کرد: پروردگارا، کي رحمت تو مرا از اين زندگي مشقت بار آزاد مي کند؟ خداوند دعايش را پذيرفت. همان روز، فرشتهی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته به دستور خدا، از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود بر... روح روسپي، بي درنگ به بهشت رفت. اما شياطين، روح راهب را به دوزخ بردند! در راه، راهب ديد که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد: خدايا، اين عدالت توست؟ من که تمام زندگيام را در فقر و اخلاص گذراندهام، به دوزخ میروم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت میرود؟! {ادامه دارد}