در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست و از اين گل که جايي نيست خودش هم تشنه بود اما نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست اوبودم وحالامن تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت. اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد