روزي حاکم وهمراهانش داشتند مي رفتند شکارکه در راه برخوردندبه نصرالدين . حاکم خيلي دلخورشدوبه همراهان گفت . ديدن اين مردآن هم وقتي که داريم مي رويم شکاربديمن است وشگون ندارد. زوداوراازسر راهم دور کنيد. همراهان حاکم باشلاق افتادندبه جان ملانصرالدين واوراباضرب وزور ازسرراه دورکردند.ازقضا آن روز به حاکم خيلي خوش گذشت وباشکارفراواني به خانه بازگشت وبراي ملانصرالدين پيغام فرستاد. امروز معلوم شدديدن توبدشگون نيست خيلي هم خوب است . ملانصرالدين پاسخ داد .جناب حاکم ! تو چشمت افتادبه من وروز خوشي داشتي ومن چشمم افتادبه تو وشلاق مفصلي نوش جان کردم .حالا خودتان قضاوت کنيد من بدشگون هستم ياتو؟