جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ هسツی تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
اما نمیدانم چرا
15 سال و 11 ماه و 15 روز و 23 ساعت و 36 دقيقه قبلاين روزها
از دوستان و آشنايان
هر کس مرا میبيند
از دور میگويد:
اين روزها انگار
حال و هوای ديگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل هميشه ساکت و آرام
اين روزها تنها
حس میکنم گاهی کمی گُنگم
گاهی کمی گيجم
حس میکنم
از روزهای پيش قدری بيشتر
اين روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز میخوانم
اين روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقويم
از روزنامه بیخبر هستم
حس میکنم گاهی کمی کمتر
گاهی شديداً بيشتر هستم
حتی اگر میشد بگويم
اين روزها گاهی خدا را هم
يک جور ديگر میپرستم
از جمله ديشب هم
ديگرتر از شبهای بیرحمانه ديگر بود:
من کاملاً تعطيل بودم
اول نشستم خوب
جورابهايم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهايم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامهها را زير و رو کردم
دنبال آن افسانهی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
و سطر سطر نامهها را جستجو کردم
چيزی نديدم
تنها يکی از نامههايم
بوی غريب و مبهمی میداد
انگار
از لابلای کاغذ تاخوردهی نامه
بوی تمام ياسهای آسمانی
احساس میشد
ديشب دوباره
بیتاب در بين درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جيبهايم را
از پارههای خالی ابر پر کردم
جای شما خالی!
يک لقمه از حجم سفيد ابرهای تُرد
يک پاره از مهتاب خوردم
ديشب پس از سیسال فهميدم
که رنگ چشمهايم کمی ميشی است
و بر خلاف سالهای پيش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوستتر دارم
ديشب برای اولين بار
ديدم که نام کوچکم ديگر
چندان بزرگ و هيبتآور نيست
اين روزها ديگر
تعداد موهای سفيدم را نمیدانم
گاهی برای يادبود لحظهای کوچک
يک روز کامل جشن میگيرم
گاهی
صدبار در يک روز میميرم
حتی
يک شاخه از محبوبههای شب
يک غنچه مريم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنايی میکند
گاهی دل بی دست و پا و سربهزيرم را
آهنگ يک موسيقی غمگين
هوايی میکند
اما غير از اين حسها که گفتم
و غير از اين رفتار معمولی
و غير از اين حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای ديگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است.
بالاخره تموم شد...
بسی زیبا ...
15 سال و 11 ماه و 15 روز و 23 ساعت و 29 دقيقه قبل