آقا ميرزا يعقوب حقهباز كبيري بود كه به اصطلاح گنجشك را در هوا رنگ ميكرد و جاي قناري ميفروخت. روزي با روشن ضمير كه جوان سادهدلي بود در رستوران داشت نهار ميخورد. سه ماهي كوچك سفارش داده بود كه پس از خوردن هر كدام، كله ماهي را در كاغذي ميپيچيد و در جيب ميگذاشت و كنجكاوي جوان را برانگيخته بود. آقا ميرزا يعقوب گفت: كله ماهي هوش انسان را زياد ميكند، من حاضرم چندتا از اينها را به تو بفروشم تا امتحان كني. روشن ضمير يك دلار داد و اولي را خورد. ديد هيچ اثري نكرد ميرزايعقوب گفت: شايد دومي را بخوري عقل به كلهات بيايد. روشن ضمير يك دلار ديگر هم داد و دوم را گرفت و خورد. باز اثر نكرد. ميرزايعقوب گفت: سومي حتما اثر ميكند. روشن ضمير باز يك دلار ديگر هم داد و سومي را گرفت. ولي كم كم داشت سوءظن پيدا ميكرد. گفت: نكنه داري سر من كلاه ميگذاري؟ ميرزايعقوب گفت: نگفتم عقل تو كلهات مياد؟ داري كم كم باهوش ميشي!
1389/10/17 - 22:05 در
داستان کوتاه