دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ابلهی در حالت نزع افتاد. وصيت كرد كه در شهر پاره هاي كهنه پوسيده بطلبند و كفن او سازند. گفتند: غرض از اين چيست؟ گفت: تا چون منكر و نكير بيايند پندارند كه من مرده اي كهنه ام، زحمت من ندهند.

1389/10/19 - 20:42 در داستانک - یک مکث کوتاه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)