شبی برنارد شاوبه دیدن یکی از نمایشنامه های خود رفت . چون نمایش به پایان رسید ، تماشاگرانی که او را در تالار دیده بودند شروع به کف زدن کردند و فریاد بر آوردند که : شاو برای ما صحبت کند . برنارد شاو ناچار به روی صحنه رفت و همه در این موقع ساکت شدند . ولی هنوز لب به سخن نگشوده بود که ناگاه از ته تالار صدایی برخاست که می گفت : نمایشنامۀ بسیار مزخرفی بود ! برای چند ثانیه سکوتی برقرار شد ، برنارد شاو به عادت خود با خون سردی تمام لبخند زد و گفت : بله ! اتفاقاً من هم با شما هم عقیده هستم ، ولی چه کنم که من و شما در مقابل اکثریت عظیم در اقلیت غریبی قرار گرفته ایم !!