بیچاره استاد(بامداد امید)**قسمت اول***براي استاد روز بدي بود..چند تن از دانشجويان پيله كرده بودند و از استاد درخواست ميكردند كه استاد بيشتر در مورد ارادي بودن ضربان قلب بگويد ..آخه استاد در بين يكي از ساعات درس روانشناسي به خاطر نشان دادن توانايي هاي انسان اين نظر را مطرح كرده بود كه"انسان آن قدر توانايي دارد كه مي تواند ضربان قلبش را هم در دست بگيرد"و حالا با سماجت و كنجكاوي تعدادي از دانشجويان كه كمي هم چاشني اذيت كردن و رو كم كني در آن مشاهده مي شد رو در رو بود .استاد دو راه در پيش داشت ...برگشت به عقب و گذشتن از نظري كه داده بود كه در شان ایشان نبود و رفتن به جلوتر و اثبات آن....همان طور كه انتظار مي رفت استاد راه دوم راه انتخاب كرد و…. قرار گذاشتن ..ظهر.. وقت ناهار.. در آمفي تاتر... ظهر وقت ناهار رستوران دانشگاه سوت و كور بود… در عوض در سالن آمفي تاتر جاي سوزن انداختن نبود تا بيرون سالن دانشجويان مشتاق كه خبر را از همان چند دانشجو پيله شنيده بودند و دهان به دهان به ديگران رسانده بودند ايستاده بودند منتظر استاد...
1389/10/28 - 10:57 در
داستان کوتاه