قسمت دوم***استاد پشت تريبون قرار گرفتند و پس ازشوخي كوتاهي با حضار بيان فرمودند بهتر است بدون اتلاف وقت بروند سر اصل مطلب و گويا تر از هر چيز نظرشان را عملا ثابت كنند دانشجويان سراپا چشم شده بودند و منتظر كه استاد چگونه مي خواهد ثابت كند .. يكي دوتا از دانشجويان پزشكي دستگاه کارديوگرافي را كه آورده بودند به بدن استاد وصل نمودند...استاد شروع كردند به كنترل ضربان قلبشان و هر لحظه ضربان قلبشان كند ترو کندتر ميشد و خطوط روي صفحه مانيتور كه در آغاز تپه ماهورهاي بلند و نزديك به هم را رسم ميكرد …از اوجشان كاسته و . فاصله اشان بيشترمي شد ... هر چه خطوط به سطح نزديكتر ميشد نفس ها بيشتر در سينه دانشجويان حبس مي شد....خطوط تقريبا افقي شده بود و بجاي تپه ماهور ... كويري خشك را تداعي ميكردند .دانشجويان كم كم نگران مي شدند و منظر بودند كه خطوط اوج بگيرند ..ولي هيچ كدامشان از آنچه در ذهن استاد مي گذشت اطلاعي نداشتند ...
1389/10/28 - 10:59 در
داستان کوتاه