قسمت سوم***دانشجويان پزشكي كه به استاد نزديكتر بودند بلافاصله شروع كردند به ماساژ و تنفس مصنوعي ... ...اما .....اما انگار نه انگار كه جناز ه اي كه بر زمين افتاده بود همان استاد شوخ و بذله گوي چند دقيقه قبل بود كه .......دانشجويان استاد را بر سر دست به قسمت اورژانس دانشكده پزشكي منتقل كردند ......اما هيچ فايد ه اي نداشت ....بيچاره استاد فراموش كرده بود كه وقتي ضربان قلب كنترل و دستور توقف به آن داده شود و قلب از حركت باز بماند ...مغز هم از كار مي افتد و چيزي نمي ماند كه به قلب دستور حركت مجدد را بدهد .......
1389/10/28 - 11:02 در
داستان کوتاه