mani teh
عشق يك واژه زلال است ، تو بايد باشي قلب من زير سوال است، تو بايد باشي فال حافظ زدم آن رند غزل خوان هم گفت زندگي بي تو محال است، تو بايد باشي
mani teh
مقیاس اندازه گیری فاصله متر نیست ، اشتیاق است
مشتاق که باشی حتی یک قدم نیز فاصله ای دور است . . .
mani teh
به تو سوگند ، به راز گل سرخ و به پروانه که در عشق فنا می گردد
زندگی زیبا نیست ، آنچه زیباست تویی تو که آغاز منو لحظه ی پایان منی
mani teh
بیا جایمان را با هم عوض کنیم دلم لک زده برای اینکه کسی عاشقم باشد . . .
mani teh
چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر که از یاد یاران فراموش باشم
mani teh
از تقدیر سرنوشت غمگین مباش چه بسا سگ هایی بر روی اجساد شیرها رقصیدند شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند ولی نمی دانستند شیر، شیر می ماند و سگ، سگ . . .
mani teh
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را / حالا که دری هست مرا بال و پری نیست حالا که مقدر شده آرام بگیرم / سیلاب مرا برده و از من اثری نیست بگذار که درها همگی بسته بمانند / وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست . . .
mani teh
در حنجرهام شور صدا نیست رفیق یک لحظه دلم ز غم جدا نیست رفیق بگذار که قصه را به پایان ببرم آخر غم من یکی دو تا نیست رفیق . . .
mani teh
در غم عشق نبودیّ و محبت کردی / این هم از لطف شما بود و نمیدانستیم من نکردم گله از عهد و وفاداری تو / عهد ما عهد جفا بود و نمیدانستیم رنج بیعشقی و تنهایی و بیمهری یار / همه تقدیر خدا بود و نمیدانستیم . . .