علیرضا
و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان..گرفته اوج..می زند بالای هر بام و سرائی موج..و عبوس ظلمت خیس شب مغوم..ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد..می کشد دیوانه واری ..در چنین هنگامه..روی گام های کند و سنگینش..پیکری افسرده را خاموش .
علیرضا
همیشه عاشق داستانهای کوتاه بودم .
علیرضا
اکنون زمان گریستن است , اگر تنها بتوان گریست , یا به رازداری ی دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت , کم به درها_که در آنان احتمال گشودنی هست به روی نابه کاران . با این همه به زندان من بیا که تنها دریچه اش به حیاط دیوانه خانه می گشاید . اما چگونه , به راستی چگونه .
علیرضا
زنده هستم . اما زندگی ؟ نمیدونم . بعضی وقتا فکر میکنم که خوش میگذره . اما واقعا خوبه ؟ فقط میگذره حالا یه سری جاهایی هم بهتر میشه . اما یه روند خیلی تکراری و کسل کننده . یه اتفاق خیلی خوب . یا حداقل خوب . میشه ؟ لطفا ؟
علیرضا
در این گوشه از گردیه دنیا..دور زدن آسونه .