Arash
به بعضیا باید گفت : عزیزم ، من کارگردان همون فیلمیم که تو داری واسم بازی میکنی … !!!
Arash
بابا جون؟ - جونم بابا جون؟ این خانمه چرا با مانتو خوابیده؟ - خب… خب… خب حتما اینجوری راحتتره دخترم یعنی با لباس راحتی سختشه؟ - آره دیگه، بعضیها با لباس راحتی سختشونه!
Arash
با تو شوری در جان بی تو جانی ویران از این زخم پنهان میمیرم نامت در من باران یادت در دل طوفان با تو ، امشب پایان می گیرم… ...
Arash
با تو شوری در جان بی تو جانی ویران از این زخم پنهان میمیرم نامت در من باران یادت در دل طوفان با تو ، امشب پایان می گیرم… ...
Arash
سيگــاري نيســتم، امــا بــه تــو کــه فکــر مــي کنــم، مــزرعه ي بــزرگــي از تــوتــون در ســرم آتــش مــي گــيرد
Arash
تــا تــو مــراد مــن دهــی، کشتــه مــرا، فــراق تــو تــا تــو بــه داد مــن رســی، مــن بــه خــدا رسیــدهام . . .
Arash
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
Arash
سه تا زن توی تصادفی کشته شدن و سه تاشون رفتن بهشت! دمِ درِ بهشت مامور نگهبان گفت: شما آزادید هر کاری بکنید ، تنها قانون اینجا اینه که : روی اردک ها پا نذارین! زنها قبول کردن و رفتن توی بهشت. خیلی زیبا و سرسبز بود ولی همه جا پر از اردک بود! همونجا اولین زن پاش رفت روی یه اردک و ازدک له شد... مامور نگهبان همون لحظه همراه با یه مرد خیلی بدقیافه اومد و گفت : تو قانون رو نقض کردی و برای تنبیهت باید تا ابد با این مرد بمونی ... فردا اون روز ، زن دوم پاش رفت روی اردک و مامور نگهبان سریع اومد و همراهش یه مرد زشت دیگه بود و گفت : توام قانون رو نقض کردی و باید تا ابد با این مرد بمونی برای تنبیه ... زن سوم که اینا رو دیده بود خیلی ترسید و حواسشو جمع کرد که پاشو روی اردک ها نذاره! چند ماه همینجوری گذشت که یه روز نگهبان با یه مرد فوق العاده خوش تیپ و زیبا اومد!نگهبان رو به زن کرد و گفت : شما باید تا ابد پیش همدیگه بمونید ... زن که توی عمرش همچین مردی ندیده بود با ذوق از مرده پرسید : واااای من نمیدونم چیکار کردم که پاداشم تو هستی ..! مرده گفت : منم چیزی نمیدونم ! فقط میدونم که یه اردک رو له کردم ..!
Arash
یه کشیشی داشته توی یه بیابون می رفته، میفته تو یه چاه. هی داد زد خدایا کمکم کن خدا کمکم کن. یه ماشین آتش نشانی اومد، یه طناب انداخت و گفت طنابو بگیر بیا بالا. کشیش گفت ولم کن فقط خدا باید کمکم کنه، خدا بهم کمک می کنه. گفت طنابو بگیر بابا همینجا میمیریا. گفت نه خدا به من کمک می کنه. کشیش میمیره میره اون دنیا به خدا میگه خدا من این همه به تو ایمان داشتم این همه عبادت کردم، چرا کمکم نکردی؟ خدا بهش گفت آخه بی پدر و مادر، تو نگفتی ماشین آتش نشانی وسط بیابون چیکار میکنه !!! جالبه؟
Arash
دیووونه لبخندتم عسلم.............
Arash
ســـوم "هفتــــم: چهلـــم _ســـــال . . . چنـــد ســــال دیگــــر بایــــد عــــزادار نبـــودن هایـــــت باشــــــم . . .؟
Arash
شاید آرام تــر می شدم فقــط و فقـــط… اگر می فهمیدی ، حرفهایم به همین راحتــــی که می خوانی نوشته نشده اند !!!
Arash
مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند.