بهروز
قسم خورد بودم تا آخـــــــــرم باهات باشـــــــــم ...!
بهروز
تو خودت رفتی با خودت هم عشقمو بردی
بهروز
سهم من از لمس دستانت تارنگاری از صدایت و بوسیدن چشمانت هم دورها دخترکی ست از جاده های گندم . و من به کدامین مهر آویخته ام که رهایم نمیکند نگاهت .
بهروز
" زن که سیگار میکشد ، یعنی یک تناقض بزرگ . روحی لطیف ، با زخمی مردانه . ... فندک داری رفیق ؟ "
بهروز
خدایا دستان تو که با من باشد دیگر هیچ کس مرا دست کم نمیگیرد
بهروز
خواستم با تو باشم نخواستی ، خواستم مونس و یارت باشم نخواستی خواستم برای همیشه در کنارت باشم نخواستی خواستم هم گام و هم نفس روز های تنهایی ات باشم نخواستی ، خواستم پذیرای نگاه مهربانت باشم نخواستی ، خواستم قلبم را به یادگار تقدیمت کنم باز هم نخواستی نخواستی ، هیچ کدام را نخواستی و نخواس
بهروز
گر میشد کف دست هرکسی یه چیزی بنویسی که هیچ وقت پاک نشه کف دستم چی مینوشتی؟
بهروز
عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده .. امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ! و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم! و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست .. و غمــت سـهم ِ مــن!
بهروز
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود؛ تنها از این نظر که سراپا شکسته بود پاک بود؛ چشمان او که دائماً از اشک شسته بود این درخت عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود فقط نوشتم:
بهروز
خدایا دستم به آسمانت نمیرسداما توکه دستت به زمین میرسد بلندم کن(
بهروز
خدا چرا اقامون نمیاد به خودت قسم دیگه خسته شدم از خودم خسته شدم از این دنیایه نامرد خسته شدم.. از روزی که عشقم رفت خودت میدونی خدا جونم شکستم پیر شدم اما شاد گشتم تا کسی ندونه دارم از داخل ذره ذره آب میشم .اقا بیا .بیا تا راحت شم از این دنیا اقا بخدامون قسمت میاد بیا تورو قران بیا بیابیا ... از خودم خسته شدم تو گناها غرق شدم بیا دستمو بگیر از این منجلاب نجاتم بده ... توروخدا بیا نماز میخونم قران میخونم اما چه فاییده خدا باتوام صدامو میشنویی کمکم کن به دادام برس بخدا فکر میکنم پیر شدم دارم کم میارم خدا تو میدونی تو دلم چیه بگو اقامون بیاد