بهروز
شب، خوابگاه حقیقته! شب، تونلِ رویاهاس! شب، پُرستارهترین هتل دُنیاس! شب همیشه عزاداره! شب، سیاهچادر آدمهاس! شب، بیداری خُداس! شب، خسوف آسمونه! شب، عینک دودی خداس! شب، چشمهای سیاه خداس! شب، فتح آرزوهاس! شب، ریکاوریِ خورشیده! شب، روز تولد مهتابه! شب، دود سیگار خداس! شب، آزادی ستارههاس! شب، فرودگاه خورشیده! شب، آلزایمر خورشیدِه! شب، کفشهای مِشکی خداس! شب، پاورپوینت خاطراته! شب، روزه!
بهروز
گر بدینسان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم، بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست. گر بدینسان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه، یادگاری جاودانه، بر تراز بی بقای خاک.
بهروز
دلـــم گـــرفته اي دوســت! هواي گـــريه با من گـــر از قفس گــــريزم، كجا روم، كجا من؟ كجا روم؟ كه راهــــي به گلشني ندانم كه ديده برگـــشودم به كنج تنگنا من نه بســـتهام به كس دل، نه بســـته دل به من كس چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من ز من هر آن كه او دور، چو دل به سينــــه نزديك به من هر آن كه نزديك، ازو جدا، جدا، من! نه چشـــم دل به سويـــي، نه باده در سبويـــي كه تر كنم گلويــــي به ياد آشــــنا، من ز بودنم چه افــــزود؟ نبودنم چه كاهد؟ كه گويدم به پاسخ كه زندهام چرا من؟ ســـتارهها نهفتم در آســــمان ابري دلـــم گـــرفته اي دوست! هواي گريه با من...
بهروز
سلام همگی دوستان منم بالاخره اومدم .
بهروز
سلامتی خانم هایی که میخوان پارک دوبل کنن روسری لیز میخوره ، شال میافته از سرشون دکمه مانتو باز میشه ، دستشون میخوره به برف پاک کن اشتباهی میزنن تو ۴ به جا دنده عقب آخر سر هم خاموش میکنن !
بهروز
نمی دونم خوشحال بشم از این واقعه یا بترسم! اتفاقی که افتاده این که اصلا از شکست ترسی ندارم. اینقدر خودم ضعیف می بینم که بدون اراده خدا هیچکاری نمی تون م بکنم. و در نقطه مقابل توکل به خدا باعث شده همه کار بکنم! گاهی وقت ها احساس می کنم نکن این حس کاذب باشه! ولی نه خدا! هرچی باشه.من محتاجتم. به تمام باند بازی ها و ارتباط ها و حقه ها وسیاست ها اعتنایی ندارم جز ایمان به تو. خدایی ت رو عشق است
بهروز
چقدرزيباست در خويشتن گريستن بي آنكه اشكي بر گونه ات بغلتد آنگاه كه خودرا در ميان غوغاي زندگي تنها مي يابي
بهروز
كنارت كه هستم... عميق تر نفس ميكشم؛ هواي با هم بودنمان را مي بلعم و... مبتلاتر ميشوم...
بهروز
بچه که بودم ... مدام دستم را از دستان نگرانی که مرافبم بود رها می کردم ... و آرزو می کردم یکبار هم که شده ... تنها از خیابان زندگی رد شوم ... حالا که دیگر نمی شود بچه بود ... و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی ... هر چه وسط زندگی سر به هوا می دوم ... هیچکس حاضر نمی شود دستم را بگیرد ... و برای لحظه ای حتی مراقبم باش ...
بهروز
ک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است ... و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت ... ... باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی ... در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند ... آن وقت با خودت بگویـی به جهنم ..
بهروز
دیگرنمی گویم گشتم نبــــود نگرد نیست بگذار صادقانه بگویم گشتیم اتفاقا بود فقط مال ما نبود شما بگردید... لابد مال شماست.
بهروز
فاصـــــ ــله تان را با آدمـــها حفظ کنـــید! از یــــک جایی به بعـــــد آدمها، تــــ ـــاوان دوری آرزوهـــــایشان را از نزدیکی شــــــما می گیرند. تـــــ ــــ ــو صــــ ــــادقانـــه دروغ بـــ ـــگــو م ــــ ـــن عــــاشقانـــه کـــاری خواهم کــرد "مــــــــ ـــ ـاه" همـ ـــــــ ــیشه پشت ابــــــر بماند!!
بهروز
پیوند عشق حقیقی حتی به مرگ گسیخته نمی شود چه رسد به دوری.
بهروز
به چه جرمی ای خدا بگو به من داری ابروی منو میـبـری تمومش کن خدا دیگه بریدم به هر چیزی که نمی خواستم رسیدم تمومش کن تمومش کن خدایا دیگه بسه دیگه عذاب قبر کشیدم نه از عشق خیری دیدم نه از دوست به کی خوش باشم به چی امیدوار دارم زجه زنون به پات می افتم تو میبینی ولی انگار نه