كيــميــاگر
خم شدم! ... بيهوده تلاش نكن دوباره قامتم راست نمي شود... جاني نيست تا صحبت ِ جانانه اي ببخشم!!!
كيــميــاگر
مرهمي ندارم براي زخم هايت، جز ... دلنوشته هاي دل ِ سنگي ام!
كيــميــاگر
شب در بيابان ِ نگاهت گم شدم! ... چقدر اشك ريختي!!!! اينجا آباد بود...!
كيــميــاگر
ماه رو گرفت! ... دلِ شب هم سياه شد!!!!
كيــميــاگر
ميبيني شاملو! بعده تو آسمان همچنان همين رنگ است...هنوز هم آسمان پُر ستاره رؤياهايمان را نديد ميگيرد... و گاهي صداي به سُخره گرفتنش، گوشمان را كَر مي كند.......
كيــميــاگر
تمامه دشت را سيراب كردي به ميمنت ِ حضور ِ اشكهاي گرمَت ... چه سراسيمه عبور مي كني!... پي كدام واژه، راه ِ شب ِ نرفته را باز مي گردي...؟!!!
كيــميــاگر
نواي حُزن انگيز ِ شب تو را در آغوش گرفته...چه بيرحمانه آغوشش را تنگ تر مي كند...!
كيــميــاگر
آتش ِ زير ِ خاكسترند اين دلتنگيهاي مُدام...
كيــميــاگر
بگو از محبوبه ها، نسترن هاي بنفش / سفره هاي بي ريا، روي سبزه زار ِ فرش...
كيــميــاگر
بگو از شب کوچه ها، پرسه هاي بي هدف / کوچه باغ انتظار، بوي بارون و علف...
كيــميــاگر
بگو از خونه بگو، از گل پونه بگو / از شب شبزده ها، که نمي مونه بگو....
كيــميــاگر
همين الان از ناخودآگاهه بچگي زمزمه شد.....بگو اي يار بگو، که دلم تنگ شده / رو زمين جا ندارم، آسمون سنگ شده {عالييييي يادش بخير}