پیامبر اکرم(ص) : اِنَّ هذَا القُرآنَ مَأدَبةَُ اللهِ فَتَعَلمَّوا مَأدَبتََهُ مَا استَطَعتُم . این قرآن ادبستان خداوند است پس تا آنجا که می توانید از این ادبستان بیاموزید.
آشناهای غریب همیشه زیادند آشناهایی که میایند و میروند آشناهایی که برای ما آشنایند ولی ما برای آنها... نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود که همه روزی آشنای غریب میشوند یکی هست ولی نیست یکی نیست ولی هست یکی میگوید هستم ولی نیست یکی میگوید نیستم ولی هست و در پایان همه بودنها و نبودنها تازه متوجه میشوی که: یکی بود هیشکی نبود این است دردی که درمانش را نمیدانند و ما هم نمیدانیم که آن یکی که هست کیست و آن هیچکس کجاست کاش میشد یافت کاش میشد شکستنی نبود کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن خرد نشد.....
در جنگل کلمات
تنها با دوحرف خودمان را شناختیم
« زن »
و فرقی نمی کند
با ادامه ی نام کوچکمان
زنده باشیم یا زندانی
زندگی هم دارکوبی ست
که چشمانمان را از امید خالی کرده است
ما خويش نــــــدانستيــــــم بيــــــداريمان از خــــــواب
گفتند كه بيــــــداريد گفتيم كه بيــــــداريم . . .
همیشه غافلگیرم کردید عالی بود واقعا همینطوره
تشکرات بی حد و مرز شرمندم کردید
پـسری باخانوادش دعواش شدو از خانه زد بیرون و رفت خونه یکی از دوستاش یکماه موند... بعد از یک ماه دختری را سرکوچه میبیند و بهش تیکه میندازد یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود ؟!!!!!!!! میگه نه!! میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی . ... عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش ؛ رفیقش داشت مشروب میخورد به رفیقیش میگه : ببخشید من سر کوچه به دختری تیکه انداختم ولی نمی دونستم خواهرتو بود ! دوستش پیکشو میبره بالا میگه به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد ,خوابید ولی خواهرمو نشناخت!!
آسمان من پرم را نیاورده ام .... خنده ی آخرم را نیاورده ام ..... گرچه از شهر ققنوس ها می رسم ..... بوی خاکسترم را نیاورده ام ..... من که از غیرت کربلا آمدم ..... از خجالت سرم را نیاورده ام ..... باز تابوت بر شانه هایتان تهی دست ..... باز من پیکرم را نیاوردم ..... خواستم یک غزل دل بیارم، ولی ..... حیف شد، دفترم را نیاورده ام
حاجیان جمع اند دور هم همه .......... پس کجا رفته حسـین فاطمه ............ حاجـیان رفتند یکـسر درمنا ............ پس چرا او رفته سوی کربـلا ............ او بجای موی سر ،سـر میدهد ............ قاسـم و عـباس و اکبر میدهد .............. سعی حـج او صفا باخنجر است .............. مروه اش قبر علـی اصغر است
خودم رو خادم الشهدا نامیدم دریغ از اینکه ذره ای برا شهدا کاری کنم........ خودم را ادامه دهنده راه شهدا نامیدم دریغ از اینکه حتی یک قدم در راه شهدا باشم ......... خودم را پاسدار خون شهدا نامیدم دریغ از اینکه ...........:: شرمنــــــــــــــــــــــــــــده ام ::.............. جا مانده ام از قافله شهدا ....... جا مانده ام از قطار شهدا ........ جا مانده ام از کاروان کربلائیان ....... جا مانده ام از کربلائیانی که ارباب را زیارت کردند .......... مرا هم شفاعت کنین
به گورستان گذر کردم کم و بیش بدیدم حال دولتمند و درویش نه درویشی به خاکی بی کفن ماند نه دولتمند برد از یک کفن بیش خاک شد هر که در این خاک زیست خاک چه داند که در این خاک کیست سر انجام که باید از این خاک رفت خوشا آنکه پاک آمد و پاک رفت



12 سال و 10 ماه و 24 روز و 2 ساعت و 3 دقيقه قبل