آغوش مادر تابوت ها را که توی معراج آوردند ، صدا زدند که یک مادر شهید بیاید بالا. از جایش بلند شد ، مادرانه قدم برداشت پله های معراج شهدا را بالا رفت و رسید کنار قبر آجر پوش اول آمد برود توی قبر و استخوان های پارچه پیچ را بگذارد توی قبر که گفتند: حاج خانوم این نه ! دومی. رفت کنار قبر دوم ، گفتند: ببخشید ! ولی شما سومی را در قبر بگذارید سومی هم به چهارمی رسید. رفت توی قبر چهارم ، استخوان ها را به بغل کشید و آرام توی قبر گذاشت نمی دانست چرا اولی و دومی و سومی نشد و نمی دانست که چهارمی چقدر دلش برای مادر تنگ شده بود! یخ بسته خنده بر لب مادر هنوز هم ازداغ لحظه ای که جوانش شهید شد