Fahime Nazari
میشه کمی به یادم باشی؟؟؟؟؟ میدوونم کار داری... سرت شلوغه... فقط لحظه ای به ذهنت خطور کند که یه جایی، یه کسی وقت خوابش برا تو اشک میریزه... همین کافی ست
Fahime Nazari
میگویند زندگی تکرار لحظه هاست... پس چرا لحظه های من تکرار نمیشود؟؟؟ چرا دیگر تو را ندارم؟؟؟ یک دنیا دلم گرفته ای خدا...
Fahime Nazari
شرمنده ام بابت تمام لحظاتی که بهت گفتم بی تو میمیرم ماهاست که رفته ای و من هنوز زنده ام
Fahime Nazari
آن قدربه زندگى باخته ام که حتى اگرکل روزهایم را هم بدهم باز هم بدهکارم کاش مى شد جایى از زندگی را خط زد و از نو نوشت گاه جاهاى خالى بهتر است از پر شدن هاى اجبارى کاش چاره اى بود براى نبودن، نسوختن، نساختن دلم إبر مى خواهدواندک بارانى تا گم شوم براى همیش
Fahime Nazari
خدایا... تا خرخره پر از تنهایی ام! مرسی... دیگه میل ندارم...!
Fahime Nazari
با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک، کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه ! گفتم: مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد: آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟ گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟! خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم . اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود، و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام . زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم قرآن و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خ
Fahime Nazari
راه که میروم مدام پشت سرم رامی نگرم!دیوانه نیستم ازپشت خنجرخورده ام!. (مخاطب خاص)