Glee
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
Glee
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
Glee
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
Glee
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
Glee
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب جان و دل و جام و جامه در رهن شراب فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب خيام
Glee
اکنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام می چرا بیکار است میخور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است خيام
Glee
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بودهست این دسته که بر گردن او میبینی دستیست که برگردن یاری بودهست
Glee
جز آن که مستی عشقست هیچ مستی نیست همین بلات بسست، ای بهر بلا خرسند
Glee
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین با هر که نیست عاشق کم گوی و کم نشین
Glee
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز استادهام چو شمع مترسان ز آتشم
Glee
از پرده برون آمد، ساقی، قدحی در دست هم پردهٔ ما بدرید، هم توبهٔ ما
Glee
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست که به پیمانه کشی شهره شدم روز
Glee
مرگ گر مرد است گو نزد من آي تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ من ز او جاني ستانم جاودان او زمن دلقي ستاند رنگ رنگ
Glee
بر نگیرم پرده ناسنجیده از رخسار عشق دیده هر کس ندارد طاقت دیدار عشق عالم از تدبیر ما جوید گشاد کار خویش من به صد تدبیر عاجز مانده ام در کار عشق
Glee
رفتي و غمت کرد به ما انچه دلش خواست/ /ما را گله ای نيست که از ماست که بر ماست چشمم اگر از اشک شبانگاه چو درياست// ما را گله ای نيست که از ماست که بر ماست