غم که سراغ آدم می آید چند مرحله دارد. مرحله اولش این است که خیلی خوشحالی، به قول آن پسره ی لچک به سر همه چی آرومه.
و همین طور خوشحالی از لب و چشم و لپ هایت می ریزد.
مرحله دوم همه ی این ها می رود، تو بهت زده می شوی، داغی و هنوز نفهمیده ای از کدام گوری خورده ای. زیاد طولی نمی کشد که وارد مرحله سوم می شوی، آه و ناله روحت را تسخیر می کند، در به در دنبال یکی میگردی حرف بزنی. گریه از روی لب ها و چشم ها و لپ های آویزانت پاک نمی شود.
مرحله چهارم اینها هم کم کم شروع میکنند به رفتن و محو شدن در کارهای روزمره. مرحله پنجم، باز به قول آن یارو، همه چی آرومه… اما با یک تفاوت، و آن سردی نگاهت، سردی لبخندت، و سردی صدایت است که هیچ وقت از بین نمی رود.
مرحله ششم را نمی دانم، هنوز به این مرحله بازی نرسیده ام. احتمالا می نویسد game over و باید زل بزنیم به سقف که چه شد، چرا باختیم…؟
هر چند کمتر از تاریخ سنگ قبر آدم عمر میکنه ./
13 سال و 2 ماه و 6 روز و 10 ساعت و 16 دقيقه قبلاز دسته ی " نوشته نشده ها " از وبلاگ ِ " سنگِ قبر " ./
13 سال و 2 ماه و 6 روز و 10 ساعت و 15 دقيقه قبلهنو سنگ ِ قبر خالیه ؛ بمیرم پرش میکنم ./