~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
آسمان وقف نگاهت گل من...مانده ام چشم به راهت گل من..هرکجا هستی و باشی گویم که خدا پشت و پناهت گل من
~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
ای که دور از من و در قلب منی با خبر باش که دنیای منی.شادی ات شادی من.غصه ات غصه من.قلبه من خانه تو.خانه ات قبله من
~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
خدایا مرا به خاطر گناهانی که در طول روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان میکنم ببخش . . .
~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
در سخت ترین لحظات سعی کرده ام باور داشته باشم همیشه در کنار من هستی خدایا پس در زیباترین لحظات چرا تنهایم می گذاری؟ شاید اقبالم باشد که لحظه ای زیبا برایم فراهم نگشته
~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
عشق و ایمان در اوج پروازش از سطح ستایشها میگذرد و معشوق در انتهای صعودش در چشم عاشق سراپا غرقه سرزنش میشود و این هنگامی است که دوست استحقاق بخشوده شدنش را در چشم دوست از دست میدهد
~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
“… آری، در این بازار، سوداگری را شیوهای دیگر است، و کسی فهم کند که سودازده باشد و گرفتار موج سودا، که همسایهی دیوار به دیوار جنون است! و چه میگویم؟ جنون همسایه آرام و عاقل این دیوانهی ناآرام خطرناک است که در کوه خاره میافتد و مثل موم نرماش میکند، و در برج پولاد میگیرد و شمع بیزارش میسازد. و وای که چه شورانگیز و عظیم است عشق و ایمان! و دریغ که فهمهای خو کرده به اندکها و آلوده به پلیدیها، آن را به زن و هوس و پستی شهوت و پلیدی زر و دنائت زور و… و بالاخره به دنیا و به زندگیاش آغشتهاند! و دریغ! و دریغ که کسی در همهی عالم نمیداند که چه میگویم؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان میشناسند. که آدمیان عشق خدا را میشناسند و عشق زن را و عشق زر را و عشق جاه را و از اینگونه… و آنچه با من است، نه، آنچه من با اویم، با این رنگها بیگانه است، عشقی است به معشوقی که از آدمیان است… اما… افسوس که… نیست! معشوق من چنان لطیف است که خود را به “بودن” نیالوده است، که اگر جامهی وجود