هــــومـانــ♥
بهم گفت کمى از حال و روزت بگو و من سکوت کردم و سکوت کردم و سکوت کردم ، اونقدر سکوت کردم که مطمئن شدم چیزى رو از قلم ننداختم !
هــــومـانــ♥
کنار پرتگاه ایستاده بودیم. مزه ریختم. خندید و مدهوش شد. یه قدم رفت عقب، قدم بعدی سست تر. داشت میفتاد.... و..... افتاد. .. .. افتاد تو بغلم...
هــــومـانــ♥
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﺳﺘﺎﺗﻮﺱ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ : ﮐﻠﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﺎ ﺗﮏ ﺗﮏ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﻣﺮﺩﻥ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﺩﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﭼﺮﺍ ﯾﻪ ﺧﻤﯿﺮ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﺧﻮﺏ ﻧﻤﯿﺨﺮﯼ ﺁﺧﻪ ؟؟؟ طبق معمول بلاک شدم …
میسی هومان




12 سال و 11 ماه و 24 روز و 13 ساعت و 44 دقيقه قبل