مهتاب
عشـــق او شـــوخی زیبــایی بود که خدا با مــن کرد…! زیبــا بود امــا شــوخی بود…
مهتاب
دسـتت را به من بده ... هـوا , هـوای رقـص اسـت ... رقـص مـُردگان , مـن مرده ام ... مـرده ای مـتحرک , با مـن برقـص ...
مهتاب
دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت : او یقینا پی معشوق خودش می آید... پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود مطمئنا که پشیمان شده برمیگردد... عشق قربانی مظلوم ” غرور ” است هنوز . . .