mohsen
صبح غمگینی بود شب نیز میدانست.که صبح غمگینی در راه است.تا تو رفتی صبح تلخ اغاز شد.تا تو رفتی به تنهایی خودم فکر کردم.
mohsen
زبانم قاصر شده... اما تو نگاه من را می فهمی... به چشمانم خیره شو .... عمق حرف هایم را اندازه بگیر... چشمانم همه چیز را می گویند...! نیازی نیست با واژه های مبهم گنگت کنم....
mohsen
گاهی دلهایی که فراموششان نکردیم با پیام شان به دیوار تنهاییمان میخ میکوبند صدای کوبیدن این میخ هم آزار دهنده اس، نه؟
mohsen
نیمكت كهنه باغ خاطرات دورش را در اولین بارش زمستانی از ذهن پاك كرده است خاطره شعرهایی را كه هرگز نسروده بودم خاطره آوازهایی را كه هرگز نخوانده بودی
mohsen
دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم.... کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک برگشت و دید کسی نیست. کوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی
mohsen
آوا مقدس دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس **** گاه تو خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست *** دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نیست *** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت: « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
mohsen
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست.تا در میـــانه خواستــه کـردگار چیست
mohsen
میگویم: سلام کسی جوابم نمیدهد پس خدانگهدار میگویم! شاید از سر اتفاق کسی دستهایش تکان بخورد
mohsen
چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین.کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین.از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز.در عمق چشمهای تو گیرم فقط همین
mohsen
قطعه گم شده اي از پر پرواز كم است.يازده بار شمرديم و يكي باز كم است.اين همه آب كه جاريست نه اقيانوس است. عرق شرم زمين است كه سرباز كم است
mohsen
اکنون که ارغوان به تو نفروخت.گل فروش پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش.از یاد بردن غم عالم میسر است.اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش
mohsen
چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی! چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم ! چه كودكانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یك كلمه مرا ترك كردی ! چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد! چه بیرحمانه! من سوختم
mohsen
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت.هر کس غصه ی اینکه چه میکرد نداشت.چشمه ی سادگی از لطف زمین می جوشید.خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت ...
mohsen
مست آمدم ای پیـــر که مستـــانه بمیــرم.مستـــانه در این گـــوشـــه ی میـــخانه بمیـرم.درویشــــــــم و بگــــذار قلـنـــــدر منـشــــانه.کاکل همه افشان به ســـر شــانه بمیــــرم
mohsen
از گردش چرخ بی خرد می ترسم.در هر حالی ز نیک و بد می ترسم.زان روی که بر کس اعتمادی بنماند.از همرهی سایۀ خود می ترسم