Masih
دلم برای وقتی که برات لاک میزدم و پاهاتُ رو کاناپه تکونتکون میدادی٬ تنگ شده.
Masih
دلم برای دستهات تنگ شده.
Masih
خدایا.. خودت کمکم کن. لطفن.
Masih
وقتی داشتیم تو ولیعصر قدم میزدیم٬ گردنتُ کج کردی : «میشه دستمُ بذارم تو جیب پالتویِ شما؟» . گفتم البته "عزیزمممممم..."
Masih
از دوست به یادگار دردی دارم، کاین درد به صدهزار درمان ندهم.
Masih
یادم نمیاد اولین باری که تو مهمونی پروفسور سمیعی،وقتی برای عکس یادگاری کنار من وایستادی، چطور شد که دستم از روی شونهت سُر خورد تو گودیِ کمرت..
Masih
توسط موبایل
میشه پیرهن سرخابیتُ بپوشی؟ میشه پایینش رو من برات پاپیون کنم؟
Masih
خوابم نمیبره. دلم گرفته. حتی کنار تو هم نیستم که کفِ دستتُ بچسبونی به سینهت و بگی اگه خوابت نمیبره بیا توی بغل من بخواب. یا بگی میخوای شونههاتُ بمالم مسیح ِ من؟
Masih
توسط موبایل
میآی جلوی این پنجره موهاتُ ببافم؟ بیا عزیزم...
Masih
"کاش میشد زمان را وقتی بین بازوهایِ توام متوقف کنم عزیزم.."
Masih
اگه بازم دیر کنم٬ نگرانم میشی؟ میای رو پلهها منتظرم بشینی؟ همین که درُ باز کردم٬ بازم خودتُ میندازی تو بغلم؟ عزیزم...
Masih
بویِ گردنت مالِ من٬ هر چی که دارم مالِ تو.