هیــــــــــوا
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستادو به کفش های فرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد " اگر تا پایان ماه هر روز بتونی چسب زحم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات میخرم " دخترک به کفش ها نگاه کردو با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت صد نفر زخم بشه تا... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه.... خدا نکنه..... اصلا کفش نمیخوام
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی خاطره های آدم زیاد میشه ، دیوار اتاقش پر از عکس میشه، اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی
ومیگویند ازطرف من قربونت مرسی وسلامتی تو خواهان ماست
14 سال و 8 ماه و 13 روز و 3 ساعت و 5 دقيقه قبلسلام
14 سال و 8 ماه و 13 روز و 3 ساعت و 4 دقيقه قبلسلام الناز جان خوبی گلم
14 سال و 8 ماه و 13 روز و 3 ساعت و 4 دقيقه قبلسلام الناز جان
14 سال و 8 ماه و 13 روز و 3 ساعت و 3 دقيقه قبل