در من طلوع کن
در من غروب کن
در من آشیانه بساز
ریشه کن
بارور شو
... عاشق شو
شاعر شو
شعر بساز
شعر بخوان
در من آسمان آبی باش
ابر باش
باران باش
عمقِ دریا باش
در من مثل یک شهر باش
شلوغ باش
گاهی اگر شد
کوچهای بن بست باش
شاد باش
بخند
بخند
بخند
و دلت اگر گرفت
سر را بر سینهام بگذار
به طپشهای قلبی گوش کن
که میخواهد تو در وجودش طلوع کنی
غروب کنی
آشیانه بسازی
شعر بسازی
بباری
بتابی
بخندی
بخندی
بخندی
و گاهی دلت اگر گرفت
سر بر سینه اش بگذاری
اينجا دانشگاه است
13 سال و 3 ماه و 12 ساعت و 7 دقيقه قبلفرغوني خواهم ساخت
خواهم انداخت به اين جاده پر پيچ و خم دانشگاه
دور خواهم شد از اين جايگاه پر گل و لای
كه در آن هيچ اتوبوسي نباشد بهرما پشت کوهها جايي است كه دانشگاه است
و در آن درس همي خوانند انسانيها
فرغوني خواهم ساخت
نصب شايد كردم دزدگيري سر شاه چرخ جلو
تا بيايد گاه صداي عالم گيرش
و همه مست و شيدا بشوند
فرغوني از كلاس، خالي ودلي پر از عشق پژو..
همچنان خواهم راند
من موبايلي دارم، دم گوشم هر دم
همه ترسم از ضايعگي است چون موبايلم
ماشين حساب داداش جان است
من درس ايما و اشاره از پشت نرده را
بيست ميگيريم، بيست
فرغوني خواهم ساخت
پشت کوهها دانشگاهي است...