❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عشق فقط سراب است .... باورش نکن ... اگر تنهات گذاشت یه روزی ... تعجب نکن .... کار عشق بی وفائیست .... غصه نخور ، گریه نکن .... کل دنیا سراب است .... میشود غصه نخورد؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من ، در ا ین گوشه قلبم که پرا ز تنهاییست به تو مى ا ندیشم من تو را میخواهم در خلوت تنهایى هام من که د لتنگ به اندازه بى مهرى تو شب ها ، خوا ب چشمان تو را مى بینم لب خندان تو را مى بوسم گر چه شمعم کم نور گر چه جسمم خسته گر چه دستم بسته گر چه با من بى مهر گر چه چشمت بسته من تو را میخواهم ، من تو را میخواهم من تو را مى جویم در پرتو بیرنگى تنهایى هام و با دو چشمم که پر از تنهاییست من تو را مى یابم من تو را میخوا نم در لحظه باورهایم من تو را مى بوسم در خم کوچه رویاهایم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تو آیا قاصدکهای رها را دیدهای هرگز، که از شرم نبود شادپیغامی، میان کوچهها سرگشته میچرخند؟ نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی میکند چیزی نمیخواهد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آوای تنفس زمین، بیدارم می سازد. لحظه ای طولانی به پیرامون می نگرم تا زمان و مکان را در یابم. آنگاه برمی خیزم و به سوی پنجره ای می روم که مدتهاست بسته مانده است. زمین لبریز از لبخند بنفشه ها، زندگی را فریاد می زند و آسمان لبریز از رهایی چلچله ها، سکوت را می شکند. قطرات باران بر شیشه پنجره راه می گشایند. افق در دوردست، بلندی راه پیش رو را یاد آورم می شود و عقربه های ساعت،کوتاهی زمان باقیمانده را بیادم می آورد. زمان رفتن فرارسیده است. باید فصلی نوین را بر کتاب هستی ام، به رشته تحریر آورم. آخرین کلمه را در آخرین سطر این فصل می گنجانم . و پنجره را می گشایم. نقطه سرخط.