❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یادت هست می گفتی : اگر تركم كنی روزی ، تمام عمر خاموشم ؟ به یادت هست می گفتی : نرو هرگز كه من بی تو فراموشم؟ به یادت هست می گفتی : كه هر لحظه ، شبها ، صدایت هست در گوشم ؟ كنون آن روزها رفته ، تو هم رفتی ، اینك من شدم تنها ، اسیر دردها ، غمها تمام روزها ، شبها ، ماهها ... شكسته در گلو بغضم ، به یادت اشك می ریزم به یادت ای وجودو هستی من به یادت میمیرم به یادت ای امید من اکنون دور از آشیان میمیرم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود اول اگرچه با سخن از عشق آمده است آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست میرود هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عمریست با خیال تو سر می کنم لحظه ها گذشت و من صبر کردم خمیده شد تنم از دوریت اما زخم زدم به نومیدی و از نداشتنت دیده تر کردم مو سپید شد در آسیاب زمان من خویشتن را برای تو فراموش کردم لحظه لحظه انتظار داشتنت من باز هم میان بودن و خیال لحظه ها را غرق کردم صبحی شد و نیامدی چون صبح های دیروزی امروز به نیت آمدنت کفن به تن کردم پیغام دیشبت در عالم خواب اما نه دیگر نمی شد اینبار نیامدنت را باور کردم عمرم سپری شد برای تو خیالی نیست افتخار می کنم که لحظه های رفته را با عشق سپری کردم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
با ساعت دلم وقت دقیق آمدن توست! من ایستاده ام: مانند تک درخت سر کوچه با شاخه هایی از آغوش با برگ های از بوسه با ساعت غرورم اما ! من ایستاده ام: با شاخه هایی از تابستان با برگ هایی از پاییز هنگام شعله ور شدن من! هنگام شعله ور شدن توست! ها . . . چشم ها را می بندم ها . . . گوش ها را می گیرم با ساعت مشامم اینک: وقت عبور عطر تن توست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کسی را دوست دارم ولی او باور ندارد. یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هیچ قــــطاری از این اتــــاق نمی گذرد من اینجــــا نشسته ام و با همین سیـــــ ـگار قــــطار می آفرینم نمی شنـــوی ...!؟ سرم دارد سوتــــــ ــ ـ می کشد ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ای صبا گر بگذری از کوی مهرافشان دوست / دوست ما را گو سلامی ، دل همیشه تنگ اوست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من از تکرار این قصه برای خویش دلگیرم
گمانم از غم این عشق ، دل از هر یار برگیرم
چه رازیست در پس این غم که ان را دوست میدارم
چرا پای بلای جان همی تا صبح بیدارم؟
چرا اندیشه ام اینست که با عشق محکمن چون مشت؟
چرا با اینکه میدانم مرا یک روز خواهد کشت؟
نباید این چنین باشم ، که بهر عشق چون برده
منی که خوب میدانم چه بر روز من اورده
خدایا خوب میدانم ربوده ماه شبهایم
همین باشد دلیل این ، که من تنهای تنهایم
...