❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش ! قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مرگ بزرگترین ضایعه زندگی نیست بزرگترین ضایعه چیزیست که در هنگام زنده بودن در درونمان می میرد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
غریب در این اندیشه ام که ابرها رااز سرزمین ابدی خویش تبعید کرده اندو آنها آسمان هر روز رادر جستجوی مآوایی از این سوی به آن سوی می سپارند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بزرگترين درس زندگي اينست كه گاهي احمق ها درست مي گويند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دريا باش که اگر کسي سنگ به سويت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بيچاره مردمي که فرمانروايانش رايزن ! ، و رايزنانشان فرمانروا هستند . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدور هر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بد رسمی است. رسم زمانه ای که کسی سکوت سرشاراز فریادت را نمی شکند. دستی به اسم دوستی دستانت را نمی فشارد. در مرداب دست و پا می زنی وکسی دست نجات سویت دراز نمی کند. باید پناه برد به کنج تنهایی ها تنــهایی را دوست دارم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مردی در عالم رویا فرشته ای رو دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب رو کجا می بری؟»
فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت رو آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش جهنم رو خاموش کنم. اون وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا رو دوست داره!»
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یک سنگ کافیه برای شکستن شیشه // یک جمله کافیه برای شکستن یک قلب // یک ثانیه کافیه برای غرق شدن در عشق // یک دوست کافیه برای یک عمر زندگی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
حال دنيا را يکی پرسيد از فرزانه ای گفت يا ابر است يا باد است يا افسانه ای گفتمش احوال عمرت را بگو تا عمر چيست؟ گفت يا شمع است يا برق است يا پروانه ای گفتمش اينها که می بينی چرا دل بسته اند؟ گفت يا مستند يا خوابند يا ديوانه ای عجب .......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
با دلی پر از اندوه ...... بای . شبتون خوش دوستان ....مواظب خودتان باشید ........ بدرود ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من بودم وخدا بود او گله از جدایی من ساز بی وفایی او گفت که من رهایم من گفتمش اسیرم اوگفت که انتخاب است من گفتم این سراب است او زد مثال خود را من دادمش نشانی او گفت که زندگانی؟ من گفتمش چه دانی ؟ من گفتمش که کفر است گفتا بگو چه دانی؟ گفتم عذاب سخت است گفتا مترس هیچ است گفتم که دوزخت را گفت از بهشت دانی؟ گفتم فریب دادی گفتا نمی شناسی گفتم چنین گفتند گفتا چنین نباشد گفتم که خلق خود را گفتا رها نکردم گفتم اسیر خاکم گفتا که قدر بدانم گفتم وفا نداری گفتا صبور جانا گفتم که ظلمت است این گفتا که نور تابد گفتم اسیر بندم گفتا رسد رهایی.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دیروز را سوزاندیم برای امروز ؟ امروزمان را گذراندیم برای فردا و فردایمان دیروزی دیگر !!! این است بازی پوچ ما انسانها ..............