❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
با خودم فکر کردم آیا اینها خوابند یا تمام ما آدمها...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آنان که بودنت را قدر نمی دانند رفتنت را “نامردی” میخوانند !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم : زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باز باران . . . . . . . . چه سنگین گذشت عصر بارانی ام گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود تا حرفهایم در بستری از بغض بخوابند باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم: من تنها نیستم , تنها منتظرم پنجره ی باران خورده ات را باز کن چند سطر پس از باران چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده دلم برایت تنگ است..... همچون باران باش ، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن . . . بغضهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد صدای خسته ی قلب من است که از چشمان آسمان بیرون میریزد . . . مثل باران چشمهایت دیدنی است /٬ شهر خاموش نگاهت دیدنیست زندگانی معنی لبخند توست خنده هایت بی نهایت دیدنیست . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نم کشیده ام بر دیوار اتاق بس که لحظه های دور بودنت را قطره هایی از باران دلتنگی باریده ام روی آن به یادگار .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
میشود برخاست در باران دست در دست نجیب مهربانی میشود در کوچههای شهر جاری شد میشود با فرصت آیینهها آمیخت با نگاهی با نفسهای نگاهی میشود سرشار از راز بهاری شد دستهای خستهای پیچیده با حسرت چشمهایی مانده با دیوار رویاروی چشمها را میشود پرسید
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
لبــــــ را نمیـــــــ گشـــاید و رســـــــوا نمی کند در حــــفظ ابرویــــــ تو سیـــــــگار می کشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زخمیــــ تــــــر از همیشـــــهــــ نگاهشــــــ به دستــــــ توستـــــ در وصفـــــــ دارویـــــــ تـــو سیــــــــگار می کشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی و یا شاید نمی فهمیدی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اینجــآ ایستاده اَمـ بـِ امید اینکــِ از این راه بیایے وَ ـمَن چشمـ روشنے بگیرمـ ! امـــآ از یاد برده اَمـ که تـــو همیشه خودتــ را بــِ آن راه مے زنے
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگی تمامش خطای دید است! مـن فقط تـو را می بینم و تـو فقط مـن را نمی بینی...
اعتماد به سقف
14 سال و 1 ماه و 25 روز و 15 ساعت و 57 دقيقه قبلخوشم اومد به رياست گروه اعتماد به نفسيان انتخاب شديد
14 سال و 1 ماه و 25 روز و 15 ساعت و 56 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 25 روز و 15 ساعت و 54 دقيقه قبل