❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . آدما دو جور زندگی میکنن یا غرورشون رو زیر پاشون میذران و با انسانها زندگی میکنن یا انسانها رو زیر پاشون میذارن و با غرورشون زندگی میکنن . . . . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . . . (حکیم ارد بزرگ) . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ببار بر من ای باران... آرام میبارد باران... قطره های باران بر صورتم می خورند من چترم را میبندم و کنار میگذارم و خودم را به باران میسپارم باران با قطره هایش چهره ام را نوازش میکند بر لبانم مینشیند چشمانم را میبندم صورتم را بوسه باران میکند بر گردنم میلغزد و روی شانه هایم مکثی میکند مرا از عشق خیس کن باران از شهوت لبریز کن باران ...قطره های باران به آرامی از شانه هایم پایین می روند ... باران روی تمام بدنم نشسته است باران شدید می شود لباس بر اعضای بدنم می چسبد ...مثل زندانی که برای بوییدن آزادی صورت خود را به میله های زندان می چسباند، بدنم خود را به لباسها می چسباند...یک رعد ...و ناگهان باران بند میاید ...و احساس آرامش مطلق.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیشه از چشم گذاشتن می ترسیدم و آن روز نوبت من بود چشمهایم را بستم... یک،دو،سه... و باز کردم تو گم شده بودی و من پی تو می دویدم هنوز من بی تو... وقتی پیدایت کنم دیگر چشمهایم را نخواهم بست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلم برای کسی تنگ است که اینجا میآید ودست نوشتههایم را میخواند . کسی که تنها ردپایش یک " غریبه ........" است و بس. کسی که او را "....................." مینامم. دلم برای او تنگ است که خدا به اندازه وسعتِ چشمهای دریائیش باران میبارد. برای او که دستهایم در دستهایش جوانه زد. برای او که عشق را به من بخشید .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر چه نگاه های تو دیگر از آن حس وحشی من نیست هرچند خنده های شکوفه ی سیب دیگر عطر مرموز قلب تورا در صورتم نسیم نمی کند و تشنج ملتهب قلب گداخته ات در میان خاطرم نمی رمد و هیچ امیدی نیست تایک لحضه پس از سال ها صدای تورا از نزدیکتر ین فاصله ی بی مثال از گوشی منتظر ساکت برای بار دیگر در یک روز بی همتای بی همتا بنوشم و بهت مرا ببرد به تمام حرفهای ممنوع ....... اما تو آمده ای ... و سلام کرده ای ... و آن جا میان پنجره ی آبی ... نشسته ای ......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ، هر که با ما بود از ما می گریخت ، چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست ، گاه بر روی زمین زل می زنم ، گاه بر حافظ تفاءل می زنم ، حافظ فالم را گرفت ، یک غزل آمد که حالم را گرفت ، ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بود آنچه می پنداشتیم .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . آدمی را امتحان به کردار باید کرد نه به گفتار ، چه بیشتر مردم زشت کردار و نیکو گفتارند . . . (فیثاغورث) . . .