تنهایم ... اما دلتنگ آغوشی نیستم ... خسته ام ... ولی به تکیه گاهی نمی اندیشم ... چشمهایم تر هستند و قرمز ... ولی رازی ندارم ... چون مدت هاست ... دیگر کسی را ............
مدت هاست که دیگر کسی را به کلبه دیدگانم راه نمیدهم که با هر بار بستن چشمانم ترس از دست دادنش تنم را به لرزه بی اندازد....محمد جان خطاب به جمله ناتمامت که زیبا بود..
من بخاطر خواهرام و دخترای فامیلم نمیرم ....
قبلا باهام خیلی سرد بودند انگار اصلا براشون اهمیت نداشتم ... ... ولی حالا یک سال هست با هیچ کدامشون حرف نمیزنم ( خیلی کم حرف میزنم )) ....