❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش بتوانیم آن صیاد خوش قلبی باشیم که با تور محبت بهترین ها را صید می کند : قلب ها را
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عشق یعنی باافق یک دل شدن یالباسی ازشقایق دوختن عشق یعنی باوجود خستگی برسرپروانه دل سوختن عشق یعنی داستان ناتمام عشق یعنی کلمه ای بی انتها عشق یعنی گفتن از احساس موج درکنارحسرت پروانه ها عشق یعنی اه سرخ لاله ها عشق یعنی حرف پنهان درنگاه عشق یعنی ترجمان یک نفس عمق سایه روشن دشت پگاه عشق یعنی قصه یک ارزو عشق یعنی ابتدای یک غروب عشق یعنی تکه ای از اسمان عشق یعنی وصف ریک انسان خوب
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
انسان بودن یعنی این که وقتی با کسی مشتاقانه کوهی رو بالا رفتی اما رو قله حس کردی که ازش بی نیاز شدی یادت نره که اون پایین چقدر بهش نیاز داشتی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یک شب از عمرم صفحاتی خواندم ، چون به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود ، همه تکرار تمنای تو بود . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نه گل خواهد ز بوستان ها جدائی ، نه دل دارد خیال بی وفائی ولیکن چرخش چرخ ستمگر زند بر هم رسوم آشنائی . . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آسمون آرزومون پره از ابرهای تیره لالایی واست بخونم تاشاید خوابت بگیره.. اگه از خواب نپریدی،توی خواب خدارودیدی.. یه جوری بپرس ازش که دلامون چرا اسیره…؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه دل گیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من همون تک درخت خشکیده توی کویر داغ تنهایی ام که همه بردنم ازیاد گاهی گم کرده راهی از کنارم میگذشت تکیه بر ساقه خشکیده ام می دادو با خنجری در دستانش ساقه ام را نوازش میکرد ولی چه زود از من خسته میشدو می رمید اه گرمای کویر تنهایی ریشه ام را خشکانده شاید رهگذر دیگری در شب ساقه ام را به آتش زند ولی اگر سوزاندن ساقه ام خاطر تنهای او را پر کند پس به او می گویم بسوزانم چرا که زخم خنجر دیرینه بر ساقه دارم خشکیده ام تنها و بی پناهم بسوزان و جودم را خاکستر کن ....... بسوزان که بدادم رسیده ای سوختم سوختم ای قوم رهایم نکنید سر به صحرا زدم از ننگ سر عاقل خویش
ای جان
14 سال و 10 ماه و 26 روز و 10 ساعت و 53 دقيقه قبل