سلام دوستان دیشب یه کاری کردم که الان مثله بلا نسبتا پشیمونم از اونجایی که دیروز ساعته 6صبح بیدار و ساعته9 شب از کار رسیدم خونه بعده شام برایه اینکه غذام زودتر هضم بشه تا بخوابم آدامس خوردم و روتختم با مبایل امدم سایت ولی ییهو خوابی سخت مرا فراگرفت به شکلیکه نتونستم پاشم تا آدامسو بندازم دور بنا براین تصمیم گرفتم آدامسو بچسبونم به کنار تختیم و صبح بندازم دور به بدبختی آدامسو به میز چسبوندم و صبح پاشدم تا مبایلمو بزنم به شارژ ولی احساس کردم از میز جدا نمیشه تازه یادم افتاد که چی شده مبایل به شکلی ناجوان مردانه از صفحه نمایش چسبیده بود به آدامس دو ساعت طول کشید تا پاکش کردم و خواستم تجربمو در اختیاره شما بزارم وبگم من فهمیدم که اگر شب بامشکله تنبلی مواجه شدین و آدامس تو دهنتون بود بهترین راه اینه که قورتش بدین
(دوستان من تصمیم گرفتم دست به قلم شم و وقایعه جالبی که برا خودم ویا دیگران رخ دادرو براتون واگویه کنم که این اولینشه ) داستانهای شیرین و دلچسب از وقایعی واقعی و بس آبروریز شماره ی 1....
(دوستان من تصمیم گرفتم دست به قلم شم و وقایعه جالبی که برا خودم ویا دیگران رخ دادرو براتون واگویه کنم که این اولینشه )داستانهای شیرین و دلچسب از وقایعی واقعی و بس آبروریز شماره ی 1....آقا یه روز من با خواهرم سواره مترو شدیم و از اونجایی که مترو می خواست درو ببنده در حرکتی ژانگولری خودمونو تو واگنه مختلط پرت کردیم و ناگهان با صحنه ای باور نکردنی روبه رو شدیم.................صندلیییییییییییه خاااااااااالی برایه نشستن وچون خسته بودیم همونجا نشستیم دقیقان رو به رومون یه دوس پسر دوس دختر که گویی از دماغه فیل افتادن نشسته بودن هر دو فشنو گذرونده بودن پسره ابروها نازک بینی عمل کرده و برونزه وبا دوس دخترش در حاله لاو ترکوندن بودن که ناگهان....... ناگهان یک بلای آسمانی بر سره پسره نازل شد......عطسه ای از اعماقه ته تهانه وجودش او را فرا گرفت به طوری که تمامه محتویاته مخو مخچه و باقیه اعضایه سرش با شدته هر چه تمامتر از سوراخهایه بینیش به بیرون تراوش شدن و کله صورته پسره با...............(جایه خالی را با کلمه ی مورده نظر پر کنید)پوشانده شد یعنی دختره که میخواست پسره رو بزنه و باقیه افرادیکه تو اون کوپه بودن هی مثله بادکنک باد میشدن تا ناگهان صدای خنده یه یکی موجبه منفجر شدنه همه شد و اون بیچارهام به ایستگاه نرسیده فلنگو بستن.راستش هم دلم سوخت ولی از طرفی خیلی جالب بود که یه همچین آدمی با اون همه دکو پز همچین بلایه خانمان بر اندازی سرش بیاد
نمیتونم آمی اینا با بابا اینا از دیروز رفتن لواسون صفا من خونه تنهام محی نمیدونی چه ویلای باحالی شده زودتر پاتو خوب کن یه روز بیم گرگیام ببینیینی لواسون باید برخورده آمی و گرگیو با هم ببینی از خنده میترکی