---- اوלּ آقاهه!---✂
دخترک برگشت. . . چه بزرگ شده بود. . . پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟ پوزخندی زد .گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد . . . . گفتم : می خواهم امشب با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم !!! دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید . . . گفت : کبریت هایم را نخریدند . . سالهاست تن میفروشم . . . . . میخری...؟!!
تا همین هفته ی پیش که عموم بودی بزغاله اینجاهم از دست تو اسایش نداریم؟؟
13 سال و 3 ماه و 14 روز و 40 دقيقه قبلkesafat
az ghadimiaye injam goosi :d
13 سال و 3 ماه و 14 روز و 39 دقيقه قبلجون تو اگه میدونستم نمیومدم
(یه صدقه واسه خودت کنار بذار نگرانت شد
)
13 سال و 3 ماه و 14 روز و 37 دقيقه قبل
13 سال و 3 ماه و 14 روز و 35 دقيقه قبلعوضی
دنبالم کن وگرنه رد دنبالت میکنم:سوت
13 سال و 3 ماه و 14 روز و 14 دقيقه قبل