شبی در کنج میخانه گرفتم تیغ بر دستم
بگفتم: خالقا یا رب تو فکر کردی که من مستم؟
کجایی ای خدا؟
کیستی؟
چیستی؟
چه میخواهی تو از قلبم؟
تو از مستی چه میدانی؟
تو از قلبم چه میجویی؟
تو که فرعون را خدا کردی
تو شیرین را ز فرهادش جدا کردی
تو با مریم کنار رود کارون زنا کردی ...
خدایا کیستی ؟
چیستی؟
کجایی؟
خدایا تو بودی که ظلم را عطا کردی . سپس گفتی مشو کافر؟
تو فکر کردی که من مستم؟
چه گناهی دارد....که تورا دوست بدارم ازدور؟من از این فاصله چشمم به قدمهای تو نیست..من فقط گوش به زنگ تپش قلب تواممن فقط با تپشت میپرم از خواب عمیق ..من صدای نفسم با تپشت کوک شده ..کوک دقیق ..چه گناهی دارد؟!