امروز میخواستم از جلوی حراستِ دانشگاه رد شم زنگ زدم دوتا از دوستام از داخلِ دانشگاه اومدن! یکی هم که باهام بود 3تایی منو استتار کردن من از اونجا رد شدم بس که این حراستیا پاچه میگیرن
حس های آدم...نیازهاش...دلبستگی هاش...دوست داشتن هاش...کینه و غم هاش...
وقتی مدتی غرقش هستی هیچ چیزیو نمی بینی..
قط میخوای دودستی بچسبی به حس اون روزها...
اما وقتی مدتی دور میشی..وقتی به جای اول شخص تبدیل
میشی به سوم شخص و از دور همه چیزو نگاه میکنی..
به خودت و همه ی اوون حس ها...
از خودت می پرسی این من بودم ،من بودم که حاضر بودم اینطور زجر بکشم؟
حاضر بودم رنج بکشم؟
گاهی باید دور شد...باید رفت بالا...
از اوون دور به همون اول شخص، به خودت نگاه کنی...
ببینی اصلا جایی که وایسادی چه شکلی ه...
ببینی چیزی که سرش میجنگی چقدر خوووبه؟پشیمونی نداره؟
گاهی باید دور شد...باید رفت بالا...
حوصلم سررفته بیکارم اصنم حسِ درس خوندن ندارم الانم که اینجا نشستم با خیالِ راحت ننشستم که هی عذابِ وجدان میاد سراغم هی من دکِش میکنم هی دوباره اون میاد هی دوباره من دکِش میکنم و این رَوَند همچنان ادامه دارد
بر پا نکن در دل ِ من آشوب دیگری ..
13 سال و 6 ماه و 7 روز و 13 ساعت و 3 دقيقه قبل: )
13 سال و 6 ماه و 7 روز و 13 ساعت و 1 دقيقه قبل

13 سال و 6 ماه و 7 روز و 13 ساعت قبل

13 سال و 6 ماه و 7 روز و 12 ساعت و 46 دقيقه قبللایک پروفایل شدی
13 سال و 28 روز و 21 ساعت و 49 دقيقه قبل