ماه خمیازه می کشد
باغچه خوابش نمی برد
ماهی ها
به فوّاره دعا می بندند
پنجره
در کوچه راه می رود
دست هایم بغض می کنند
چشم هایم
تنگی نفس می گیرند
و پرهای بالشم
تا دورترین رؤیا
دنبال تو می گردند
یک شب که دیرتر
به خواب من می آئی !
الان تو پاساژ دوتا دخدر بینهایت خوشگل و شیک و شیرین تنها قدم میزدن البته از نوع سه چهار سالش یه اسکیت هم زیر پای یکیشون اون یکی هم با لحن بچگانه شیرین هی میگفت نالاحت میشما نالاحت میشما منم که اراده در حد یوسف برابر زلیخا بخرج دادم که نخوردمشون هیچی دیگه میخاستم بگم بخیر گذشت نگران نباشین
چشمانت را با زنان زیادی دیده ام
- مثلا زنان عرب ماهی فروش
یا دختران بازیگوش مدرسه
و یا پرستاران طلبکار -
به من بگو
یا تو به تعداد این همه زن تکثیر شده ای
یا من به تعداد این همه مرد
عاشق