{ #او مي خواست كارهاي خيلي خوبي بكند اما با #خودش مي گفت: ان شا الله #فردا } و ديگر فردا را نديد | بيچاره #مهلتش را نمي دانست ! ...{ به #یادش باش تا غافلگیر نشوی | #مرگ را می گویم ! }
فاصله ی میان { #دختر جوان فقیری که لوازم آرایشی خودش را کنار #پیاده رو بساط کرده بود } با { دختری که همان لوازم را در #کیفش داشت و کنار خیابان ، هوای ماشین های مدل #بالا را در سر می پروراند }تنها یک #جدول سیاه سفید بود..
#معلم شاگرد را صدا زد تا انشايش را درباره #علم بهتر است يا #ثروت بخواند . پسر با صدايي لرزان گفت : {ننوشتيم #آقا...! } پس از تنبيه شدن با خط کش چوبي او در گوشه #کلاس ايستاده بود و در حالي که دست هاي قرمز و بادکرده اش را به هم مي ماليد زير #لب مي گفت : { آري! ثروت #بهتر است چون مي توانستم دفتر #بخرم و #بنويسم..}{ #فقر}
حجره دار شهر #من { وان يكاد } مي فروشد و سرمايه اش را #خشت مي كند و يك { #جمكران آرزو } مي سازد ، #تو را در محراب آن مي نشاند و #خود بر در مي ايستد ، {كفش هاي #زائرانت } را به خود مي آويزد و تا #صبح { #سلام گوي فرشتگان } مي شود .{ اللهم عجل لولیک الفرج }