ساعت 3:45 صبح ! سکوت و خلوت و شکوه شبانه ... از پنجره ی رو به شرق از فاصله ی خیلی دور یک ردیف مارپیچ نور چراغهائی می بینم که مطمئنم بارگاه بی بی حضرت معصومه (س ) است. پنجره های رو به شمال رانگاه می کنم . در این تاریکی شب اثری از کوه نیست. سیاهیست و گاهی کورسوئی از چراغی در دورها ... و اما پنجره های رو به جنوب ... تا حدودی تا جنوب شهر پیداست پر از چراغهای ریز و درشت ... عجیب زندگی در جریان است. اینجا اصلا پنجره ای نداره که این همه تعریف کردم
یه سِری ها هم هستن پست میزارن که دارم میمیرم و حالم خرابه و کاش میمردم و خلاصه از اینجور پست ها. این یه سِری چیزی نیست. اون یه سِری هایی چیزی هستن که میان لایک می کنن. هر لایک این یه سِری ها یک آمین به علامت زودتر برو بمیر هستش.
هی وای من
13 سال و 1 ماه و 12 روز و 18 ساعت و 18 دقيقه قبل