پاییز را فراموش مکن آن زمان که جوانه عشق در من روییدن گرفت و من سرشار از عشق تو را می جستم … آن زمان که چتر پناهگاهمان بود در زیر اشکهای آسمان … دستانم نبض دستانت را میگرفت تا همراهت باشند … درختان پچ پچ کنان ندای عشق سر میدادند و برگها چه عاشقانه زمین را بوسه میزدند …
در ديده ي من چون نگري نام خودت خواني و بس
بر منظر پنجره خداي عشق بيني و بس
سوگند به آن بهار و آن قاصدك صبح اميد
گر دست بري به آسمان عشق دعا چيني و بس
... گمنام