البرز
تو به من خندیدی و نمیدانستی من **با چه دلهره از باغچه همسایه **سیب را دزدیدم // باغبان از پی من تند دوید * سیب را دست تو دید*غضب آلوده به من کرد نگاه //سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک *وتورفتی و هنوز ، سالهاهست که در گوش من آرام آرام *خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم* و من اندیشه کنان غرق این پندارم : که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت .
البرز
ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست