مریم
يکي مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسرگفت:برتو عاشق شده ام. زن گفت:برمن چه عاشق شده اي،خواهر من ازمن خوبتر است واز پس من مي آيد ،برو و براو عاشق شو.پسر از آنجا برگشت ودختري بدصورت ديد،بسيار ناخوش گرديدو بازنزد زن رفت وگفت:چرا دروغ گفتي ؟زن گفت:توراست نگفتي. اگر عاشق من بودي،پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت این داستان عشق های امروزیه ماست.
·٠•●♥ الهـــــه ♥●•٠·
ســــــــــــــــــــــــــلام...صبح بخير..
میترا
دقت کردین: اگه بچه ها لیوان بشکنن : ای دست و پا چلفتی ... -اگه مامانه بشکنتش : قضا بلا بود -اگه باباهه بشکنتش : این لیوان اینجا چیکار میکنه...!!
سلام الینا جان دعای سحرگاهی نزاشتی امروز ؟؟؟
14 سال و 10 ماه و 21 روز و 15 ساعت و 1 دقيقه قبلنميدونم ... حقيقتش تكراري خيلي ميزارم.. خودم كه ميگم يه راز و نيازه ... اما بچه ها شايد دلزده بشن
14 سال و 10 ماه و 21 روز و 14 ساعت و 58 دقيقه قبلتکراری هم باشند آرامش بخش که هستند من خیلی آروم میشم الینا جان
14 سال و 10 ماه و 21 روز و 14 ساعت و 57 دقيقه قبلسلام ماندانا جووونم
14 سال و 10 ماه و 21 روز و 14 ساعت و 56 دقيقه قبلسلام میترای عزیزم
14 سال و 10 ماه و 21 روز و 14 ساعت و 55 دقيقه قبل