ali safarzadegan
خدایا… دهانم را بو کن… ببین، بوی سیب نمیدهد! من هیچ وقت حوایی نداشتم که برایم سیب بچیند! میدانی یک آدم بدون حوایش چقدر تنها میشود؟! میدانی محکوم بودن چقدر سخت است وقتی که گناهی نکرده باشی و حتی سیبی را نبوییده باشی؟! میدانی حوای بعضی از آدم هایت میگذارند و میروند؟! میدانی که میروند و جلوی چشم آدم، حوای دیگری میشوند؟! نمیدانی! تو که حوا نداشته ای هیچ وقت! ولی اگر میدانی و باور کرده ای خستگی ام را، این آدم را ببر پیش خودت… خسته ام از زندگی… دهانم را بو کن…! ببین بوی سیب نمیدهد…
ali safarzadegan
یادت باشه همیشه خودتو بنداز تا بگیرنت چون اگه خودتو بگیری میندازنت..!
ali safarzadegan
آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم. احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند. احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد. شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند. گویی از کنار لحظه ها می گذرم این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم. انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است. همه چیز در ذهنم معلق است. در باره همه چیز میتوانم بنویسم و لی نمی دانم چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود و موضوع اهمیتش را از دست می دهد. آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد که دیگر میل نوشیدنش را ندارم. حالت آدمی را پیدا می کنم که دیر سر قرارش رسیده باشد.
ali safarzadegan
shayad tanhayi,tanha rah vase edamas,vali tu zendegim 3nafar hastan k behem omid midan,pedaream,pesar khalam va post haye saeede khanum. kash mishod sanie shomare saataro negah dasht.
ali safarzadegan
mashine yeki az dustam tu torkie.
ali safarzadegan
مگسي را كُشتم ". . . نه به این جُرم که حیوان پلیدی است، بد است. . .و نه چون نسبتِ سودش به ضرر یک به صَد است. . .طفل معصوم به دور سر من میچرخید،. . .به خیالش قَندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گَندم!!! . . .ای دو صَد نور به قَبرش بارد؛. . .مگس خوبی بود. . .من به این جُرم که از یاد تو بیرونم کرد,مگسی را کُشتم.. : | نويسنده:سعيده
ali safarzadegan
نه اینکه ترسیده باشم نه!!! فقط میخواستم بگويم چرا نصف شب پاشدم و رفتم زیر تخت خوابیدم که خدا مرا بی تو نبین