alitak
قطره قطره ، اشکهایش گونه اش را ، تر نمود با همین دل بی قراری ، دیشب اش را ، سر نمود عاشقی ، صبح ، به هنگام ِنمازش که رسید بوسه ای زد به لبانش قطره هایش ، زر نمود
alitak
کٌشتند به ناگه برگِ گل های بهاری آزاد گشتند از قفس ها ، بی قناری آهی کشیدند از زمان های گذشته افسوس ، از این زندگی ، با بی قراری
alitak
تو نامِ مرا به آینه ... ها کردی اسرارِ مرا به هرکه ... رسوا کردی* من در طلبِ جامِ تو بودم ، اما با کارِ خودت رویِ مرا ... واکردی
alitak
روز و شب در پی ِافکار ِدل ِخود هستیم دل به آن نفس ِ طمع ورز ِدل ِخود بستیم آرزو بود که معشوق ِدل ِما آید... زین گمان ها به صف ِبی خبران پیوستیم
alitak
رخ ات را در کنار ماه دیدم... و تصویر تو را ، چون شاه دیدم دلم از غصه چون نوری درخشید زمانی که تو را با ماه دیدم.
alitak
من و او راز های دل شکسته کنار رد ِ پای دل نشسته تمام حرف ِ من یک جمله هم نیست چرا لیلی به مجنون دل نبسته
alitak
کبوتر با کبوتر ... من ...با تو صدای پر خروش ِ ... من ...با تو همه ناکام گشتتند زین خیانت جدایی ِ میان ِ ... من ... با تو
alitak
عجب طرحی تو دادی ، دیشب ای دوست درون ِگل فروشی ، دیشب ای دوست فروشنده چنان حیران و مبهم... ز طرحی که تو دادی ، دیشب ای دوست
alitak
رفاقت ، بی صداقت ، کار ِمن نیست رفیقی اینچنین ، سر دار ِمن نیست اگر چه نقشه ی دل را کشیده ولی این دل ، طناب ِدار ِمن نیست
alitak
بیا بنگر دل ِافسرده ام را و پر پر کن دل ِپژمرده ام را ز باران ِرفاقت دیده پُر کن کمی تر کن دل ِخشکیده ام را
alitak
بی خود تو نگو : دلم برایت تنگ است از دوری ِتو مهر ِدلم کم رنگ است برگرد و برو ، مرا به حالم بگذار مهر ِدل ِتو برای من ، بی رنگ است
alitak
رفتم به سفر ، بی تو مرا کاری نیست در شهر ِغریب ِبی کسی ، یاری نیست امروز ... بنشستم از برایت گفتم این زخم ِدرون ِجگرم کاری نیست
alitak
چرا ظرف مرا بشکست لیلی کنار ابلهان بنشست لیلی* تمام عزم خود را جزم کرد و زد و قلب مرابشکست لیلی
alitak
تا که خود را ز دو چشمِ دلِ من رد کردی دلِ من را به همیشه تو مردّد کردی تا که دل بستم و عاشق شدم و حرف زدم تو در آیینِ دلت قلب مرا رد کردی همه ی عمر به دریای دلم سنگ زدم تو به یکباره زدی جذرِ مرا مد کردی بعد تو دین و دلم رفت به جایی پنهان دلِ من را تو در این راه چو مرتدّ کردی
alitak
ای که جانم در فراغت سوخته چشم خود را بر دو چشمت دوخته گر نیایی دل به دریا میزنم چون دل ِمن از برایت سوخته