دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

amir7015

من بدون حضور وکیلم حرف نمیزنم........... درباره »
amir7015
مرد - مجرد
امتیاز: 4751.95

دنبال‌شدگان

(6333 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(733 کاربر)

گروه‌ها

(72 گروه)

بازدید

amir7015
amir7015

میمیرم برات...اگه بدونی چه میکنه اون یاد خنده هات

amir7015
amir7015

مثل بچه ای شدم که داره بهونه میگیره...

amir7015
amir7015

آن روی زیبای تو برای من همانند ماه برای دای دیوانه است...

amir7015
amir7015

با صدای من بر روی شانه هایم خوابت برد...بخواب نازنینم که آرامشت آرامم میکند

amir7015
amir7015

تا حالا رمان تو زمان امتحانا نخونده بودم...آقا چه حالی میده ...به شما هم پیشنهاد میکنم

amir7015
amir7015

با دوستم داشتیم میرفتیم انقلاب تو راه یه گدا...ببخشید یه متکدی اومد گفت فقیرم کمک کنید.دوستم گفت:به خدا منم دانشجو هستم خود یارو رفت رو هوا

amir7015
amir7015

دوباره دوباره دوباره سلام....من اومدم

amir7015
amir7015

دوستان برم که ده دقیقم شد 3 ساعت فعلا خداحافظ

amir7015
amir7015

[لینک] تصمیم دردناک یک دختر بچه

amir7015
amir7015

دشمن ابزار نابود ساختن آدمی را ، در درون سرای او جست و جو می کند.

amir7015
amir7015

اگر مردم می‌گویند هوش است که یک دانشمند را برجسته می‌کند اشتباه می‌کنند، شخصیت است که این کار را می‌کند.

amir7015
amir7015

هرچه سریع‌تر بروید کوتاهتر می‌شوید.

amir7015
amir7015

چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا، پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد . مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند ؛ مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ، ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله ، بازوی پسرش را گرفت . تمساح پسر را با قدرت می کشید ؛ ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریادهای مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت . پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود . خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد . پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ،

amir7015
amir7015

@ܔܜܔܔ Hadi-j ܔܜܔܔ آخونده داشته واسه هادی حرف میزده، میگه: مثلاً اگه سگ بهت حمله کرد باید این آیه قرآن را بخونی. هادی میگه:اما خوبه که آدم یک چوب هم با خودش داشته باشه ها، چون ممکنه همه سگها عربی بلد نباشن

amir7015
amir7015

@ܔܜܔܔ Hadi-j ܔܜܔܔ اااااا هادی چرا نمیایییی شونصدو پونصدتا بهت خطابیدم....

amir7015
amir7015

وفای اشک را نازم که در شبهای تنهایی ، گشاید بغض هایی را که پنهان در گلو دارم . . .